تعداد بازديد :  
تاريخ : جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۰

 

 



ارسال توسط "غریبه منتظر "
تعداد بازديد :  
تاريخ : جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۸

بنام حضرت حق

دلتنگی زیاد است،حرف برای گفتن زیاد اما به زبان نمی آید.دل لاجرم مهر سکوت بر این زبان میزند.آمده ام چند کلامی در اینجا که سالها دست به قلم نشدم بگویم تا شاید مثل آن سال های دور آرام شوم.

 سنگ صبور بودن سخت است یا شاید همان سنگ زیر آسیاب بودن
سختی آنجاست که تو همه را می فهمی،برای همه مرهم دردی،برای همه آرامشی
اما خودت کوله باری از شلوغی و استرس وبی تابی
کسی فکرش را نمی تواند بکند پشت این همه ظاهری آرام وساده آتشفشانی از بی قراری وانتظار  هست که هر چه میگذرد بیشتر بیشتر میشود.
کسی نیست حرفهایش آرامم کند،کسی نیست که صدایش آرامم کند.
میگن خدا که هست،آره ولی آیا من لیاقت ویا در جایگاهی هستم آنقدر دلم پیش خدا باشد که آرام شوم.
شاید ایمانم ضعیف است،نمیدانم، ولی منم یه بنده ضعیف خدا هستم که در پیشگاه حق هیچی نیستم.
دوست دارم صادقانه اعتراف کنم که خیلی تنهایم با اینکه سنگ صبور خیلیام.
شاید دید و راهی که در پیش دارم مجبورم کرده منزوی شوم.
هر چه هست باید کنار آمد وبا انتظاری که همیشه بیشتر میشود به این راه ادامه داد.
 وقتی که زبانم مجال صحبت کردن و درد دل ندارد سر به سمت آسمان میبرم وبا بغضی سنگین میگویم خدایا شکرت
خدایا به داده و نداده ات شکر
..............................................
بسیار ترا خسته روان باید شد

و انگشت نمای این و آن باید شد

گر آدمی بساز با آدمیان

ور خود ملکی بر آسمان باید شد
.............................................
یا صاحب الزمان ادر کنی
یا صاحب الزمان اغثنی
............................................
غریب ومنتظر

 



ارسال توسط "غریبه منتظر "
تعداد بازديد :  
تاريخ : دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲

بنام خدا

چقدرروزگار شلوغ کرده است برای پنیری کهنه

واژگان تکراریش چنان بررخ این کتاب میکشد که اینگار دایره المعارفی از ثانیه های نخستین دنیا تا آخرین ثانیه است.

این همه سروصدا ودادوفریاد برای فهمیدن کلمه ای مشترک

حادثه ها به سرعت نوراز کنار این کهنه دل میگذرند

برگی از تاریخ رقم نخورده وهمچنان درسینه بیابان میتازد از پی نفس

این روزگار تکراری شده وسازش مخالف با نسیم وجود

هرکجا میسپاری امانت این راز ،جز سخت تر شدن کارت چیزی نیست.

بازهم باید دوید،گذشته از پی دانایی وحالا از پی دیوانگی ورخساری رنگ پریده

شنیده بودم از حکیمی در دیوانگی محض همه رازها کشف میشود.

به یادت باشد دستمالی برپیشانی مسیر ببند ودر تاریکی چشم فقط برو

هیچ ندایی،هیچ نشانی،هیچ رهرویی را سرمشق دفترت قرارمده

چون حال تورا به دروغ میخوانند وقدم هایت را افتراء

          فقط میتوان گفت در تیر این چشمان نمان که اسب خودرا می تازد بدون آنکه برجانت مجال دهد

کورباش تا نبینی روی شیطان را،کرباش تا نشنوی آیه خواندن اورا

به دورترین نقطه از اوج کوچ کن تا اسمی از مقصد در ذهنت نباش

خلارا جزئی از زندگی خودت قراربده تا ریشه های فاسد درهم ریزند وبه تلی مبدل شود.

خود را رهاساز،خودرا پرواز ده از این خرافه ها،خودرا مردد برماندن ندان

ای غریبه کمی روانتر،بگذار تا باران مرکب قلم برای نوشتنت باشد.

بگذاررسوایی کلمات افسار پاره کند از این نا اهل که بیچاره ساخته همه آشیانه ات را

خسته روان نکن ونپیچ نسخه ای از کلمات وسنگر نکن برای پناهگاهت

طعم عشقی راکه با خونت رنگین کردی نتوان به دنیای فراموشی هدیه داد.

تقدس شب را بازهم ،هم سفره خودت بگردان تا روزیت شود سیبی از آسمان

نمازی برپهنه این دل افروخته مجسم کن تا شودمسیحای نجاتت

آرام تر،آرام تر،آرام تر.......................

یا فاطمه الزهراسلام الله علیها

یا صاحب الزمان ادرکنی

یاصاحب الزمان اغثنی

نوشتی دیگر از غریبه منتظر

 

 



ارسال توسط "غریبه منتظر "
تعداد بازديد :  
تاريخ : یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲

بسم الله الرحمن الرحیم

 

در این شهری کوچکی که ساخته ایم دلها را به کدام نشانه روانه می کنیم؟

زبانها هرروز گویا تر از همیشه از اوسخن می گویند ولی چرا آسمان شهرمان تیره وتیره تر می شود؟

کجاست خیمه های روباز ودرسایه زمینی بخشنده که اینگونه گرفتار قوطی ساختگی افکارکوچک شده ایم در گرو نان جدایی

حرکت را متوسل شده ایم به زبانه ای از زهر نفس،پس کجاست آن ابروان روان ورونده به ثانیه

گوشه نشین محفل انس والفت بودیم وحالا گوشه نشین ساز جدایی وغرور

برسرآدمیزاد در این زمین خاکی وسنگی چه آمده که نان را برخود سنگ ساخته

آب را برخود بسته و بسنده کرده به قطره ای،مهربانی را درقفس وخشم را در حیاط شهر ازاد گذاشته است.

این روزها روزگار از تامل گذشته ودیگر تماشاخانه اهل دل نیست.

افسوس به جانها ریشه دوانده بجای شکر ثانیه ثانیه نعماتش

آفتاب باگلوهگاه های سیمایمان هم نفس شده با مشتی ابردانه هوس

سخن عشق سنگین شده وماتم گشته به گذشته وحال باید به خمیازه های چهره ها رقص کرد.

برسنگفرش پیاده رو قفسمان چه با رقاصه از غرور پا می نهیم وغافل از حال زمین که هزاران عریضه شکایت می برد به مالک یوم الدین

روشن ساخته ایم چراغ های الکلی خیالی وبیهوش وخاموش ساختیم ذائقه فکر ناب را

برسجاده فقط می خوانیم هزاران سخن دنیا وامان که داستان سجاده چیز دیگری است.

آواز ساختیم کلامش را درمیکرو حافظه های جامد وجدا ساختیم از حافظه خود ودور ساختیم آتش را وتاختیمش به جان حافظه های خود

آنکه درد دین داشته باشد دیوانه وآنکه درد روزگار قفسی داشته باشد مدهوش از عرفان نور حکمت

این ترانه شنیدنی نیست،باید تصویرکرد وباچشم دل دید تا شاید عبرتی باشد.

بسیار باید دید از رنگ ونقشه های تافته توقعاتمان وبردیده ظاهر منت نهاد.

اگر رسوای جماعت سواربراسب آهنی شوی باید جایگاهت را به تنهایی دهی

باید سکنی گزید برقله سکوت ودور شد از انفجار سخن که اندک ثانیه همه چیز هدیه میشود به باد.

خدایا زبانم در چهار دیواری دل آرام بساز تا اینگونه نخواند

پس سکوت..........

یافاطمه الزهرا سلام الله علیها

یا صاحب الزمان ادرکنی

یاصاحب الزمان اغثنی

دیگر نوشت غریبه منتظر



ارسال توسط "غریبه منتظر "
تعداد بازديد :  
تاريخ : دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حال مابه خرابات اهل دل می ماند

این روزها آسمان برایم تیره به چشمانم می ماند

............

زخمی که در سرمای روزگارنهیب میزند برچهره چروکیده ام

دردی دادی تاتورا فراموش نکنم با این حال مانده ام

............

سئوالی از تودارم ای دوست از پس پرده سالها انتظار

آیا،شادی،هدیه می دهی همه عمر از پی این افکار

............

گمان بری تورا فراموش خواهم کرد؟

اینگونه گذر مکن که جوانیم پیرم کرد

............

سالهاست معمایی مهر شده براین دل زارم

به کجا بگردم بدنبال کلیدش بهر آرامش جانم

............

کجااین چنین شتابان ُتا سیرتم می بینی ترک به مسیر میگذاری

چه گناهی جز عشق بازی باتودرخلوتت میتوانی برگردنم نهی؟

............

قاضی را نامه ای ساختی تا دیوارت بلند باشد

ولی با من پا از لجام قدرت طی نکن اوکه به احوال توباشد

............

اقیانوسی تر از آنست آنچه که درتوده ای از مه پنهان کردی

با توشکایت دارم میدانی چه می گویم ازداستانی که برمن خواندی

............

دیگر از اصل حالم نپرس ودورادوربا چشمانت مراقبت نمی خواهم

این روزها تشنه تبسمی از آرامشم،جزاین دیگرازتونخواهم

............

این روزها برمن سخت میگذرد،گدایان ثروت صفت را می بینم

که رخ می نمایند برمن آنچه رااز دزدی دلها در پیله ابریشم

............

سرافکنده این نگاهها به سایبانی از جنس تو نیاز باشد

تا آرام گیرم وگویشم سلیستر برای اهل چشم باشد.

............

صدایی بلند است از گلدسته مسجد دل در این سحرسکوت

باید وضوساخت وسکوت در مقام سخن دوست

............

 

یا فاطمه زهرا سلام الله علیها

یا صاحب الزمان ادرکنی

یاصاحب الزمان اغثنی

شعرنوشت غریبه منتظر

 



ارسال توسط "غریبه منتظر "