تو خشنود باشی و ما رستگار
بنام مالک یار

دیواره های قدیمی نم دار،تابلو عکس های خاکی،سنگتراشه های قدیمی رنگی،باغچه های کوچک اقاقیای وحشی،نشیمنگاه های آرامش.............
دردی دارم که خود میدانم،دردی دارم که باید در درون ریزم وهیچ نگویم،گرفتار عشقی شده ام که خلاصی از آن برایم از محالات است،دیوانه وار پی رد پاها ونشانه های گذشته میگردم تا شاید برایم فرجی حاصل آید دردم شفا شود.
حکایت من همچون کسی است که به خیال رسیدن به مقصود از ساحل امن خود به دریایی دل می سپارد که هر قدم آن عمیق عمیق تر میشود ولی باز هم به امید رسیدن حرکت می کند.
این روزها حال وروز من دیدنیست،گویا اطرافیانم حال مرا به زمین ربط میدهند وبدنبال آن برای تسکینم ولی غافل از آنند که دوای درد من دست آنهایی است که در آسمانند.
دلم گرفتار غمی سنگین شده وبی آنکه همزبانی برای شنیدن حرفهایم باشد،همزبانی که درکم کند ارامم کند ومرا امیدوار برای رسیدنی دوباره و وصل شدنی دوباره به دیار عاشقان دلباخته.
سختی من از تنهائیست،سختی من از فرسنگ ها دوریست،سختی من از دل خودم است که به ناگاه غافل شدم وحالا اینچنین حیران وسرگردانم.
بغضی سنگین در گلویم جا پای دکلمه های عاشقانه را پر کرده است،عذابی را گرفتار شده ام که جز عشق ودستگیری یاران مرا طبیبی نیست.
خسته ام از گذر زمان که اینچنین غافل از نشانه های بیداری وخوابم،خسته ام از نداشته هایی که داشتم وحال از کف دادم.
نه ما باخته ام ونه بیمار ونه شاکی از زندگی کنونیم،شکایت از خود دارم که چقدر زود غافل شدم،ای سرداران همت های بلند،خود میدانید دردم چیست،کاش مرا اینچنین با خود مانوس وثانیه ثانیه زندگیم را با خودم همدم نمی ساختید وحالا اینگونه از من دریغ نمی کردید که باید در بیابان نفسم گرفتار باشم وروز به روز غم دوری شماها بر دلم سنگینی کند که دیگر حتی از دلی شکسته هم خبری نباشد.
نمی توانم از خدای خود گله مند باشم،اما میتوانم از شماها شاکی باشم،چون زمانی جنس شماها هم از جنس من بود که حالا نور شده اید ودر اوج فقط ایستگاه پروازتان هست.
مرا اینگونه رهایم نکنید،میترسم افسار از دست دهم وبه بیابان سر نهم،میترسم سایه ام به آفتاب مبدل شود وچشمانی منتظر....
مرا رها نکنید که دیگر رمقی برای بلند شدنی دوباره ودست دراز کردنی به سویتان ندارم،عمری دستانم را به پیشتان پرواز دادم،التماستان میکنم که لحظه ای دستم بگیرید تا برای همیشه ارام شوم.
ارامم کنید تا اندیشه ام؛روحم شمارا بخواند واز شما مدد بخواهد،عاجزانه میخواهم دستم بگیرید،گرچه کوله بار اعمالم دیگر جائی برای لیست نوشت خطاهایم ندارد،اما در واپسین لحظات امید دارم به یاریتان.

تقدیم به شهدای بهشت زهرا سلام الله علیها
یا صاحب الزمان ادرکنی
یا صاحب الزمان اغثنی
گدای درگه دوستان غریبه منتظر
بسم الله الرحمن الرحیم
الّلهم صلِّ على الصِّديقة فاطمة حبيبةَ حبيبك ونبيّك و اُم أحبائك و أصفيائك ألّتي انتجبتها وفضّلتها واخترتها على نساء العالمين، أللهم كن الطّالب لها ممن ظلمها و أستخفّ بحقّها و كُن الثّائِرَ الّلهم بدم أولادها أللهم و كما جعلتها اُمّ أئِمة الهدى وحليلة صاحب اللّواء و الكريمة عند الملأِ الأعلى فصلّ عليها و على اُمّها صلاة تُكرِمُ بها وجه أبيها محمد صلى الله عليه وآله وتقرُّ بها أعيُنَ ذُرّيتها و أبلِغْهُم عنّي في هذه السّاعة أفضل التّحيّة والسّلام.
بار خدايا! صلوات خود را بر آن زن راستگو، فاطمه زهرا(عليها السلام)، دوستدارترين دوستت و پيامبرت، و مادر دوستانت و برگزيدگانت، همانگونه كه او را برگزيدي و فضيلت بخشيدي بر زنان عالم، نثار كن.
بار خدايا! تو خود از كساني كه در حق او ظلم روا داشتهاند و حق او را خوار و ذليل كرده و مقامش را تنزل دادهاند، انتقام گيرنده باش و به حق خون [به نا حق ريخته شده] فرزندان او خودت خونخواه او باش.
بار خدايا! همانگونه كه او را مادر ائمه معصومين(عليهم السلام) و همسر صاحب پرچم (حضرت علي عليه السلام) و گرامي داشته شده در آسمانها قرار دادي، صلوات خودت را نثار او كن و بر مادرش صلوات فرست، صلواتي كه با آن مقام پدرش محمد مصطفي صلي الله عليه وآله گرامي داشته شود، و چشم فرزندانش با آن روشن گردد، و از جانب من نيز در اين ساعت برترين تحيات و سلامها را بر ايشان ابلاغ كن.
تسلیت باد ایام عـــزای بی بی دو عالم ، زهرای مـرضیه ســــــــــــلام الله علیهـــا.
یادم می آید یک روز در محضر رهبر عالیقدر انقلاب بودم یکی از آقایان سوال کرد:"درباره شهادت حضرت فاطمه(س) بالاخره 75 روز بعد از رحلت صحیح است یا 95؟" رهبر عالیقدر پاسخ واقعا حکیمانه ای دادندو فرمودند: "برای شما چه فرقی می کند کدامیک صحیح باشد خداوند خواست که مردم بیشتر به یاد مادر ما باشند و بیشتر برای مادر ما عزاداری و بیان فضائل ایشان را بکنند."
والسلام علی من تبع الهدی
مداحی:
مرو مادر بیا حمی بکن به چشمای ترم
به نام او

راه من بیراهه وراه تو بزرگراهی پر از تابلوهای با نشانه
راه من خزیدن من بر روی زمین وراه تو پرواز بر آسمان ستایش شده
دل من از جنس ابر ودل تو از جنس احساس تازه شکفته
در نگاه من بازاری آشفته است ولی در نگاه تو کاخی از جنس شیشه
راه من هنوز هزاران قصه نانوشته در خوددارد اما از تو طوماری نوشته شده با خط استاد دلشسته
اشک من شکستن وفرو رفتن در خود،اشک تو آزادی واستجابت دعای شبانه
سجده من گذار و با هزاران فکر مشغولی ولی از تو در عرش خدا وعطر گل یاس خفته
من گرفتار گناهانم وبه فکر اصلاح ولی تو تمام لیستی از خوبی ها وبه فکر پرواز به پیش خدای بخشاینده
حال من را باید از باران زمستان پرسید و حال تورا باید از شبنم بهاری بر گل نشسته
فکر من در اوج سختی ها از سنگ،فکر تو همیشه آرام ودر اندیشه ای تازه
من به یاد دو تا چهار تای دنیا وتو به یاد خلوتی در شب برای نیایش خالصانه
من بدنبال آسودگی از پل دنیا وتو بدنبال آسایش از بهر پرواز عاشقانه
من گریزان از خود ودنیای خودم،تو در فکر ساختن بهشتی برای فردائی از پیش سپرده
من در حسرت گذشته وتو در فکر دویدن ورسیدن به آینده
من در آرزویی به سر می برم که در وسعت فکرم هست وتو در تصور آنچه هستی ومانده از کاروان جاودانه
من سنگرم از جنس نوشتنی هاست ولی تو سنگرت از جنس تبسم خدائیست
من در هنگام باران در زیر چتر ولی تو دوان دوان به دنبال قطرات باران نقطه نقطه
من با شنیدن ترانه یار سر در گریبان ولی تو بدنبال آغوش به عشق آغشته
پس ببین معنای راه زندگی من با تو چقدر متفاوت است،من کجا وتو کجا؟!!!
آن دور دست ها که میروی برای دعا،به یاد ما هم باش تا شاید آدم شویم آزاد شویم از گناه.
پی نوشت:
هر چه در آرزوی آدمیت بودم همگی پوچ بود
هر چه میخواستم کوله بارم از دنیا نباشد ولی سرنوشت برای من این بود
هر چه کردم از بهر خود بود نه از بهر رضایت حق تعالی
مانده از رکاب مسافرت شاید دستی برسد از سوی در گاه الی الله
من پشیمانم ودر پی بخشش تو میگردم خدا
از من راضی شو تا بتوانم اوج بگیرم به در گاه تو خدا
..............................

یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها
یا صاحب الزمان ادرکنی
یا صاحب الزمان اغثنی
التماس دعا
دست نوشته غریبه منتظر
به نام او

در خیالم در ساحلی آرام دست وپا میزنم،حس پاهای برهنه ام بر روی ماسه های داغ که مرا بی خیال از واهمه های روزانه می کند،به خیال آفتابی که صورتم را نوازش میکند تا سردی خاطراتم را از من دور کند.
چشمهایم را باز می کنم ومی بندم باغچه ای پر از گل نیلوفری را ببینم که یاد آور تمام شور وحال کودکیم باشد،به یاد آن باران های نیمه شب وقدم زدن های تنهایی زیر درختان سرو بی سایه.
قلم از تو رخصت می خواهم ترانه دل بازگویم،ای قلم میدانی که دل را به اشک،وضو ساخته ام.ای قلم بر من رخصت بده تا اینگونه بنویسم................
دلم حال وهوای باران گرفته،در گلویم بغضی سنگین حکایت از داستان سرنوشتم دارد،حکایت من نه دیدنیست ونه شنیدنی.
حکایتیست که باید در تاریکی شب به آسمان گفت،دردی که باید به چاه گفت،دردی که فقط با انتظاری شبیه به سحرهای غریب درمان می شود.
در تنهائی دلم باز هم گیتار را برداشته ام تا بنوازم حرفم را بر روی برگه کاغذ،پایانی وجود ندارد،انتها فقط در ظهورش است تا دردها دوا شود،تا بغض ها ترکیده شود،تا به لب هایی که سالها رنگ تبسم به خود ندیده اند،لبخندی ملیح از آرامش همیشگی آید،تا بالهایی به پرواز در آیند که حق را با تمامی وجود ادا کنند.
امام عصر وجانم کجائی؟کجائی مگر اشک ریختن ها ودل شکستگی ها را نمی بینی؟کجائی تا ببینی به در ودیوار زدن منتظرانت؟
شاید این همه کوشش از بهر انتظار تو نیست؟شاید اگر ذره ای بخاطر تو بود تا حالا آمده بودی!!!
شاید اشک های نیمه شب برای تو نیست؟از بهر خود میگریمو از بهر آرام گرفتن خود دست به دعا می شویم!
امام زمانم،ای دل وجانم،سالی دیگر بر ورق کتاب زندگیمان اضافه شد واما خبری از تو نشد،ای غائب حاضر در آرزوی ظهور تو در جمعه ای دیگر خواهیم ماند.......................
پی نوشت:
دورادور بوی عطر یار می آید.
بیائید دعایمان برای فرج او فرود آید.
از همه بندها دور شویم تا انتظار زودتر آید.
بیائید آغوش بازکنیم به شادی ظهور،تا غم از هوش بیرون آید.
بیائی دست به دعا شویم وبگوئیم ...اللهم عجل لولیک الفرج
..........................
سال نوشت اول:
سالی نو را سالی پر از نشاط وتندرستی،سالی پر از فراموشی دغدغه های روزانه،سالی لایق انتظار،سالی پر از گلهای یاس ومریم برای تمامی شما دوستان عزیز آرزومندم.
یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها
یا صاحب الزمان ادرکنی
یا صاحب الزمان اغثنی
دست نوشته غریبه منتظر
.jpg)

